رضا قلى خان ( هدايت )
819
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
كنايه از كذاشتن زلف بر روى چنان كه نظامى كفته بمشك آرايش كافور كرده بندق شكستن كنايه از بوسه دادنست بنفشه كون طارم و بنفشه كون مهد كنايه از زمين و آسمانست بيت فراغ كنايه از متوضّا است ملك الشعرا كفته در بيت فراغ دوده دود * باقى ببقات باشد و بود بيدق سيم كنايه از كوكب و ستاره بيضهء آتشين كنايه از آفتاب بيضهاى زرّين ستاركان بيمحابا پلنك كنايه از دنيا و روزكار و مرك در باى پارسى پاسبان طارم هفتم و پاسبان فلك كنايه از ستارهء زحل پاكان خطهء اول حاملان عرش و ملائكه مقرّب پاى حوض كرديدن و پايهء حوض و كرد حوض كرديدن كنايه از رسوائى چنان كه مولوى معنوى كفته پيش ازين كرد پاى حوض مكرد * كه من امروز رند مى خوارم شيخ نظامى كفته بشب زان حوض پايه هيچ نكذشت * همه شب كرد پاى حوض مىكشت حكيم خاقانى كفته پى يك بوسه كرد پايهء حوض * بسى كشتم تو دل دريا نكردى پر آمدن قفيز كنايه از پيمانه پر شدن و مردن پردهء دخانى كنايه از شب تيره و آن را پردهء زجاجى نيز كويند و كنايه از ابر نيز باشد پردهء عيسى كراى كنايه از آسمان چهارم است پردهء مكدّر كنايه از حجاب شيطانيست پرستاران خيال كنايه از شعرا و منجّمين پنج هلال كنايه از پنج انكشت معشوق بدر چاچى كفته شفق مى سوى پروين نرود تا نكند * يك مه چارده با پنج هلال تو قران پنج شعبه و پنج كنج حواس خمسه پنجم رواق كنايه از آسمان پنجم پير صنعا كنايه از شيخ صنعانست كه عاشق دختر ترسا شده پير منحنى نالان كنايه از چنك خميده است كه نوازند وقتى كفتهام آن پير بين در انحنا * موى سرش سرخ از حنا پيوسته از رنج و عنا * نالنده جسم لاغرش [ حرف تاء ] تختهء اول لوح محفوظ ترك حصارى كنايه از ماه و آفتاب تكاور ابلق دنيا و روزكار تلخ عيش كسى كه مصيبتى از دنيا ديده باشد و حادثه به او رسيده باشد وقتى كفتهام تلخ عيشم مكن اى پير خرابات كه من * جان شيرين به كف از بهر نيازى دارم تنك عيش مفلس و بىچيز تير تظلّم آه مظلوم [ در جيم پارسى ] چارزبانى كنايه از چار عنصر است كه به چار زبانيه دوزخ تشبيه شده خاقانى كفته اسير طبع مخالف مدار جان و خرد * زبون چار زبانى مكن دو حور لقا چهار تكبير زدن ترك كردن و كنايه از نماز جنازه اموات چاه ظلمانى دنيا و قالب آدمى دلا تا كى در اين زندان ظلمت اين و آن بينى * يكى زين چاه ظلمانى كذر كن تا جهان بينى چتر كچلى كنايه از آفتابست [ حرف حاء ] حرف پهلودار سخنى كه بكنايت بكويند حصار پولادى انكشتانه خيّاطان حصار پيروزه و حصار معلّق و حصار هزار ميخى كنايه از آسمان و از سيّم كنايه از فلك هشتم كه محلّ ثوابت است حصن پيروزه هم بمعنى حصار پيروزه است حلقهء آبكون آسمان حلقه بر در زدن و حلقه بر سندان زدن كنايه از طلب فتح باب كردن حلقه بكوش يعنى غلام حلقه زدن كنايه از طلب كردن و جمع شدن حلقهء سيمين كنايه از ماه شب چهارده حوض ماهى برج حوت حرف خاء خاتم كويا و خاتم سهيل نشان كنايه از دهن معشوق خاتون عرب و خاتون كاينات كنايه از كعبه معظّمه است خاكدان غرور كنايه از دنيا خاك مطبّق كنايه از زمين خاك معلّق كنايه از دنيا چنان كه كفتهاند آب درين خاك معلّق نماند * شرم در اين طارم ارزق نماند خركاه قمر كنايه از هالهء دور ماه و آن را خرمن نيز كويند خركه ازرق كنايه از آسمان خرّم فزاى كنايه از آسمان خروس كنكره عقل كنايه از روح نفسانى خسرو انجم آفتاب و آن را خسرو اقليم چهارم نيز كويند و خسرو خاور و خسرو سياركان نيز كويند خلد برين بهشت اعلى خلق آتشين شياطين و جن و اهريمن خنياكر فلك كنايه از زهره است خط شمشيربند خطى كه خوف و خطر داشته باشد و دلالت بر قتل كند خيمهء ازرق كنايه از آسمان خيمه زدن كنايه از عجب و تكّبر خيمه زنكارى كنايه از آسمان خيمه بصحرا بردن يازدن غالب شدن و بىپرده بودن خيمه در خرابى زدن بيقرارى كردن و بىشرم بودن را نيز كفتهاند در حرف دال دار سلامت كنايه از بهشت دار ملامت كنايه از دنيا چنان كه كفتهام كى باشد و كى تا بروم روز قيامت * زيندار ملامت بسوى دار سلامت دار شش در كنايه از دنيا باعتبار شش جهته دامن حصار كرفتن كنايه از آميزش نكردن با مردم و ياغى شدن از سلطان وقت است شمس الدين كرت حكمران هرات كفته آن به كه خردمند كنارى كيرد * يا دامن قلعهء